سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
مهر 90 - *•ღ♥ سـکوت غـــــــــــــم ♥ღ•*

*•ღ♥ سـکوت غـــــــــــــم ♥ღ•*

   1   2   3   4      >

وقتی یک دختر حرفی نمیزند


 میلیونها فکر در سرش می گذرد


 وقتی یک دختربحث نمیکند


 عمیقا مشغول فکر کردن است


وقتی یک دختربا چشمانی پر از سوال به تو نگاه میکند


یعنی نمیداند


 تو تا چند وقت دیگر با او خواهی بود


 وقتی یک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسی تو می گوید:


خوبم یعنی اصلا حال خوبی ندارد


 وقتی یک دختر به تو خیره می شود


 شگفت زده شده


 که به چه دلیل دروغ می گویی


 وقتی یک دختر سرش را روی سینه تو می گذارد


 آرزو میکند برای همیشه مال او باشی.


وقتی یک دخـــــتــــر...


نوشته شده در شنبه 30/7/90ساعت 10:0 صبح توسط ♥ســامیــه♥ غمخوار ( ) |

می دانم که


همه ی حر فهایم تکراریست


مثل کوبیدن بر دری بسته


بی امید باز شدن


اما چه کنم؟


دوباره رنگ نگاهم پریده است


دو باره صدایم نفس نفس می زند


کسی از کوچه دلم نمی گذرد


کسی جوانیم را با خود می برد


چیزی در قلبم فرو می ریزد


چیزی در من تمام می شود


مثل کودکی هایم که مرده اند


و


 من دوباره


تنها مسافر این جاده بی عبور خواهم شد


بی حضور خورشید


بی نور ماه


و


 در تمام راه


باد در گوشم


آواز خواهد خواند


و


 من با خود


گل های یادگاری


خواهم برد


و


 آرزو می کنم


که رد پایم



به این زودی پاک نشود


و


 سر انجام


خواهم رسید


به آن دو راهی همیشگی


زندگی کردن


یا


زندگی را تحمل کردن؟؟؟


آرزو...


نوشته شده در جمعه 29/7/90ساعت 9:32 صبح توسط ♥ســامیــه♥ غمخوار ( ) |

 


کاش از اول میدونستم که تو مال دیگرونی
کاش از اول می فهمیدم که با من نمی مونی
کاش از اول میدونستم تو سهم من نمیشی
کاش می فهمیدم که تو از عشق من گریزونی

از فکر و قلبم تو نمیری که به همین زودی
تو اون فرشته ی پاکی که من فکر میکردم نبودی
میدونم هرجا که هستی با هر کسی نشستی
به راحتی فراموشم میکنی تو به زودی

این همه عاشق بودم تو نفهمیدی
با تو صادق بودم تو نفهمیدی
من که عاشق بودم تو نفهمیدی
با تو صادق بودم تو نفهمیدی

کاش از اول می فهمیدم تو مغروری
کاش میدونستم از دنیای من دوری
کاش آروم آروم از قلب من میرفتی
چه دروغای شیرینی به من میگفتی

این همه عاشق بودم تو نفهمیدی
با تو صادق بودم تو نفهمیدی
من که عاشق بودم تو نفهمیدی
با تو صادق بودم تو نفهمیدی .....

عاشقت بودم نفهمیــــــدی...

نوشته شده در پنج شنبه 28/7/90ساعت 3:5 عصر توسط ♥ســامیــه♥ غمخوار ( ) |

 


همیشه به درد دل این آن گوش می دهم، ولی هیچ کس به دردهای دل من توجهی ندارد...


همیشه سنگ صبور دیگران بودم، اما هیچ کس سنگ صبور من نشد...


همیشه دیگران را می خندانم، ولی هیچ کس از گریه های پنهانی من خبر ندارد...


هرگز نخواستم بگذارم کسی گریه کند، ولی هیچ کس حتی از من نپرسید چرا گریه می کنم...


همیشه دیگران را به زندگی امیدوار کرده ام، همیشه گل امید را به این و آن هدیه کرده ام، اما کسی نفهمید که من خود به زندگی امیدی ندارم...


هرگز نگذاشتم که دوستانم در کنار من احساس تنهایی کنند، اما هیچ کس ندانست که من چقدر تنهایم...


برای صدای دل عزیزانم احترام خاصی قائل بودم، اما کسی صدای بلند شکستن دل مرا نشنید...


 هرگز نخواستم از غصه هایم برایشان بگویم، اما همیشه گوش شنوای غمهای دیگران بودم...


دل پر درد من دیگر به این چیزها عادت کرده، به فریادهای خاموش ، به آرام آرام شکستن، به گریه های شب هنگام در زیر نور ماه، به تنها رفتن در راه...


اما دیگه بسمه ...


دیگه نمیخوام تنها باشم ...


خدایا تا کی تنهایی؟! تا کی انتظار؟


تنــــــهای تنهــــــام...


نوشته شده در چهارشنبه 27/7/90ساعت 4:2 عصر توسط ♥ســامیــه♥ غمخوار ( ) |

ای کسی که مامور دفن من هستی،به حرف من گوش کن
دستم را از تابوت بیرون کن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسیدم...
چشمهایم را باز بگذار تا همه بفهمند که چشم به راه بودم و به آن نرسیدم...
قالب یخی ،به شکل صلیب بر سر مزارم بگذارید تا با اولین طلوع آب شود تابه جای عزیزی که دوستش دارم بر سر مزارم گریه کند.


مــــــــــــــــرده ام...


نوشته شده در سه شنبه 26/7/90ساعت 4:57 عصر توسط ♥ســامیــه♥ غمخوار ( ) |

   1   2   3   4      >

Design By : Pichak