
گمانم این بود که اگر به دستانت تکیه کنم پشتم به کوه است
چه تصور ابلهانه ای،باورم نمیشد که روزی با دست تو بشکنم
میگفتی توی این دنیا هر چیز محالی ممکن است...باورم نمیشد
اما دیگر برایم باور شد
که بهترین آدمها میتوانند بدترین شوند
و تو که روزی بهترین بودی...ناگهان بدترین شدی...
چه چیز را میخواهی به رخم بکشی؟
سادگیم را ؟
اما بدان...سادگیم را ساده نگیر
باورت کردم...به خیال خامم که تو هم باورم کردی...
با تو دنیایی نقره ای ساختم
با تو نفس کشیدم...
به تو امید بستم...
چه راحت شکستی و رفتی...
چه بی خیال آتش زدی...این دل بی درمان را...
چه دیر شناختمت،افسوس میخورم که چرا اینقدر بدبخت وساده بودم...
تو زلالیم را ندیدی، به بازیم گرفتی حداقل برای بار آخر منو به بدترین شکل بازی دادی.....
مرا،احساسم را به بازی گرفتی...
من بازیچه نیستم...عروسک هم نیستم،تو به من دروغ گفتی...
دروغی بزرگ که منو دوست داشتی ...
هرگز نمی بخشمت

اجازه ؟؟؟؟؟؟
اشک سه حرف ندارد،
اشک خیلی حرف دارد ...

از میان تمام ردیف های موسیقی، دلم... خوب شور می زند...

کاش میدانستی
مهم تر از دلم را نیز شکستی
اعتمادم را...

میگم کاش اون دنیا هم تلفن داشت
تا اونایی که عزیزانشون اونجاست حداقل گاهی صداشون رو می شنیدی
به یادعزیزانی که اون دنیا هستند
دوستت دارم
::مادر::

طاقتم طاق شـــــد از دوری رویت مـــــــادر
رشته عمر مــرا بود سر مــویت مــــــــــادر
تا تـــو بودی به گـــل روی تــو خرسند بودم
زنـــــده بودم همــــه عمــــر به بـــویت مادر
باغ امیــــد کـــه سر سیـــری و شــادابـــــی
می مکــید آب صفــــا از ســــر جویت مادر
رفتی و جــای تـــو خالیست به کاشانه مــــا
بهــــر دیـــدار تو آیـــم بســـویت مـــــــــادر
قـــدح باده مهـــرت بــــــه کفــم خالی مـانـد
ریخت یکبــــاره چــرا شهـــد بسویت مـــادر
بستـــه بـــر لوح دلـــم نقش فـــدا کــاری تو
جـــان بقـــربان تــــو و خوی نکویت مـــادر
گـــو ضیــا مرغ دل از شوق لقایت خواهــد
پــــر کشـــد همچو هما بر سر کویت مــادر
| Design By : Pichak |
